یک روز داغ تابستانی
هزار و سیصد و نود و یک
تهران
از در واحد که بزنم بیرون باید دوازده تا پله رو پایین بیام که برسم به در خروجی، اینجا خیابون دهم امیرآباد. تا زیر پل گیشا یا به قول نقشه «پل نصر»! معمولآ ده دقیقهای راهه، یه روزایی یه هوا بیشتر یا دو نفس کمتر... باید برم روی پل عابر و توی ایستگاه بی.آر.تی وسط اتوبان چمران وایسم و چشم بدوزم به شمال تا یه اتوبوس دراز قرمز که وسطشُ با یه چیزی شبیه ته آکاردئون چسبوندن به بقیهش بیاد. باید سوارش بشم و تو ایستگاههای باقرخان و توحید و نواب و جمهوری و امام خمینی پیاده نشم تا برسم به کمیل... تابستون گرمیه...
نبش سینا ـ برج سرو یک ـ زنگ بی هفده ـ طبقه یازده ـ واحد یک. این یعنی چهل و نه متر مربع از دنیایی که من توی اون راحت نفس میکشم.
آقای جوادزاده سلام! اقا مهدی، خانوم فتحی، داش مجتبی، هادی خان، علی دادا سلام! چه خبر از برنامه...؟
گفتن داریم فکر میکنیم، طراحی میکنیم. تو فکر تیتراژیم. حامد جوادزاده گفت: یه نثر شعرگونه واسه تیتراژ اول میخوام که چندتا نوجوون بخوننش. که توش امید باشه و عشق و حرکت و بازی، که توش هیجان باشه، که بشه بینش مدام گریز زد به ترانههایی که ورد زبون نوجوونا بوده و هست. مثلا باران تویی چارتار... و زد زیر آواز... صداش خوبه... شنیدین تو شیشتاییا:
باران تویی به خاک من بزن
بازآ ببین که بی مه تو من
هوای پر زدن ندارم...
- میتونی کمک کنی؟
بهشون نگفته بودم... هیچوقت، هیچجا نگفتم... تا وقتی خودشون فهمیدن یا وقتش رسیده که هی... یه دستی تو شعر و شاعری دارم.
زدمش به شوخی... جدیجدی زدمش به شوخی، که آره! فرض کنید یکی میاد اینجوری میگه و اونجوری میخونه و... ادامهی حرفام مثل همیشه و هنوز وسط خندههای بچهها گم میشد... گفتم آقا! میگم بد نیستا! مثلا ترانههه این فرمی باشه که از شخصیتای توی کتابای درسی، از کارتونا، از خاطرههای مشترک نوجوونی حرف بزنه. و بشه بین بنداش اون ترانههایی که میگی رو با همون موزیک خاطرهساز و به گوش آشناشون بیاریم.
گفت خوبه! ولی اگه گفته بشه. کی میخواد بگه اینُ؟ گفتم من میگم! اما دلم اندازه صدام مطمئن نبود.
- من میگم آقا! تا فردا!
- تو؟! تو مگه شعر میگی؟
فردای
یک روز داغ تابستانی
هزار و سیصد و نود و یک
تهران
از در واحد که بزنم بیرون باید دوازده تا پله رو پایین بیام که برسم به در خروجی، اینجا خیابون دهم امیرآباد. تا زیر پل گیشا یا به قول نقشه «پل نصر»! معمولآ ده دقیقهای راهه یه روزایی یه هوا بیشتر یا دو نفس کمتر...
خوندم!
ـ خوبه دادا. فقط یه کوجولو اینطوری بشه و اونطوری نشه و... خوبه ! بدیم بسازن آهنگشُ...پس تو شاعری...
چشاش برق میزد... برق رضایت... خوشحال بود
چشام برق میزد... برق خوشحالی... راضی بودم
1. چه روزگاریه روزگارم...
2. اگه تو این شبا از پشت شیشهی ماشینتون تو حاشیهی چمرانجنوب یه پیرمرد بیست و هفت هشت ساله قدبلندُ دیدین که زده زیر آواز و داره پیاده میره که میره، مواظب باشید نکشینش.
3. سلام کن رو به چشم خورشید...
»» لینک دانلود «
سلام کن رو به چشم خورشید» باباها رو ببوسین.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 1:48 توسط عبدالله روا
|
شاهكار، كار توست يارمحمد...
سلام
این یادداشتُ زمان پخش شیشتاییا، تو سایت برنامه کار کردیم. فکر کردم خوبه که دوباره بنویسماش، تا هم اینجا تو وبلاگ خودم داشته باشماش و هم یه بار دیگه بخونیماش و تجدید خاطره بشه؛ شاید بعضیام اصلا ندیده باشنش...
یه راز که خیلی وقته برملاس:
آدمایی که معروفن و خیلیا میشناسنشون معمولا فرق زیادی با مردم معمولی ندارن.
همهشون دوس دارن صبح پنج دیقه بیشتر بخوابن.
همهشون اگه بالشتشون بد باشه خر و پف میکنن.
همهشون وقتی کسی کفش نوشونُ لگد میکنه حرصی میشن.
همهشون اگه تو آفتاب زیاد راه برن عرق میکنن.
عین تو... عین من... عین همه...
ما که نباشیم اونام میشن مثل مثل خودمون.
نه هایی... نه هویی... نه امضایی... نه عکسی...
مث استادیوم بیتماشاگر.
مث سینمای سوخته.
مث «گلدون خالی لب تاقچه، پر از خاطرات ترکخورده».
خیلی از این جور آدما رو یه شانس، یه تصمیم آنی، یه پارتی کلفت!، یا یه نگاه باریکبین آدممعروفشون میکنه.
اگه با عرضه باشن که نونشُ میخورن و نوش جونشون.
اگه با استعدادم باشن که میشن قابل احترام.
دیگه اگه بزنه و بینشون یکی پیدا بشه که پشتکارم داشته باشه و همهجوره کارش درست باشه نهایتا میشه خیلی قابل احترام، خونهی پرش میشه به یاد ماندنی، ماندگار.
اما صرف چپیدن یکی تو قوطی تلویزیون یا وایسادنش پشت چارتا میکروفن یا دیدن عکس هشت در دهش رو سر در سینما بزرگش نمیکنه. اگه ام من و تو غفلت کنیم و بذاریم این چیزا بزرگش کنه، بدونیم بزرگوارش نمیکنه. میخوام بگم من عبدالله روای مجری برنامهی زندهی هر روز تلویزیون ملی اگه پارسال کلاس آموزش مجریـکارشناسمُ عوض نمیکردم و با حاج ممد مقدسیان آشنا نمیشدم، یا اگه همین حاجی اوایل امسال تو راه استخر منُ سوار ماشینش نمیکرد یا همون موقه تلفنی با حامد جوادزاده حرف نمیزد یا همون لحظه من نمیگفتم منُ بهش معرفی کن یا اون یادش میرفت یا اصن نمیکرد این کارُ... یا کلا حامد از من خوشش نمیاومد یا شیش تاییا رو شروع نمیکرد یا... یا... یا... یا...
منم اجازه نداشتم که بیام اینجا واسه این همه آدمِ آدمحسابیتر از خودم یادداشت بذارم.
خود کوچولومُ مثال زدم که همین فرمون بگیری و بری چه بالا، چه پایین.
1. تلهویزیون همین قده که تو خونهتون میبینید.
2. به کسی که مدیونته مدیون نیستی.
3. بزرگ اوست که بر خاک، همچو سایهی ابر/ چنان رود که دل مور را نیازارد
4. کمال الملک:
استاد تويي! هنر اين فرشه، شاهكار اين تابلوستدريغ همه عمر يك نظر به زير پا نينداختم
هنر اين فرش گسترده است. شاهكار كار توست يارمحمد نه كار من!
بابا رو ببوسین...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:59 توسط عبدالله روا
|
سلام به همه! خوبین؟
با برو بچههای گروهمون تصمیم گرفتیم که فردا بریم نمایشگاه کتاب، کار فرهنگی و خرید کتاب و...
فردا، شنبه حدودای ساعت سه و چهار بعد از ظهر، ورودی شبستان.
باباها رو ببوسین!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 21:39 توسط عبدالله روا
|
غزلمثنوی مسافر ـ بخش آخر
هنوز ساحل این ورطه آشیانه توست
به سر نیامدهای، هر زمان زمانهی توست
اگر چه راه به سر شد ولی سفر باقی است
که سر به راه شدن آخرین کرانهی توست
غمین مباش که گمنام ماندهای ای مرد
که بینشانی تو بهترین نشانه توست
تمام شانهبهسرها از این خبر دارند
که بعد رفتن تو باز سر به شانهی توست
تمام وسعت این شهر وقف آمدنت
کرم نما و فرود آ که خانه، خانه توست
باباها رو ببوسین.
پ. ن:
بخش اول ـ
بخش دوم ـ
بخش سوم ـ
بخش چهارم ـ
بخش پنجم ـ
بخش ششم
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 16:31 توسط عبدالله روا
|
غزلمثنوی مسافر ـ بخش ششم
تو مرد این سفری، مرد ماندنی، آری
بمان، بمان که قدم سمت عشق برداری
مسافر این دل تنگ از دل تو بیخبر است
درست آمدهای، این نهایت سفر است
مسافر از غم تنهاییام خبر داری
نترس مرد غریبه! تو هم پسر داری
ادامه داره...
باباها رو ببوسین.
پ. ن:
بخش اول ـ
بخش دوم ـ
بخش سوم ـ
بخش چهارم ـ
بخش پنجم
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:1 توسط عبدالله روا
|
غزلمثنوی مسافر ـ بخش پنجم
پدر به راه خدا رفت و نوزده سالی است
که روی صورت من جای سیلیاش خالی است
پدر که رفت به سیلی دیگران سرخام
و روی آتش یک درد بینشان سرخام
برای رفتن بابا ملامتم نکنید
به جرم کار نکرده شماتتم نکنید
به جان عکس خودش من نخواستم برود
درست عکس خودش، من نخواستم برود
به خاک سرخ شلمچه قسم خودش میخواست
به جان تکپسرش که منم خودش میخواست
اگر شهید شده انتخاب از ما نیست
عجیب نیست که جای فرشته دنیا نیست
مسافر از غم تنهاییام خبر داری
ولی شبیه پدر حسرت سفر داری
ادامه داره...
باباها رو ببوسین.
پ. ن: بخش اول ـ بخش دوم ـ بخش سوم ـ بخش چهارم
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 0:11 توسط عبدالله روا
|
غزلمثنوی مسافر ـ بخش چهارم
...
من از گزیدن ماری پلید میترسم
ز ریسمان سیاه و سفید میترسم
از آن خزان سیاهی که آرزویم را
شبیه برگ گل از شاخه چید میترسم
چنان به یاس ورق خورده خط افکارم
که از سرودن شعر امید میترسم
من از نهایت شب حرف میزنم طوری
که از نوشتن اسم «شهید» میترسم
مسافر از غم تنهاییام خبر داری
برو غریبهی خسته تو هم پسر داری
برای رویش گل، ابر تیره کافی نیست
به جای شغل پدر ـ خط تیره ـ کافی نیست
هنوز چشم به راهم اگرچه میدانم
برای دیدن او چشم خیره کافی نیست
برای لمس عذابی که سرنوشت من است
هزارسال گناه کبیره،کافی نیست
هزار سهمیه جای تو را نمیگیرد
کسی به جز تو در این سینه جا نمیگیرد
هزار حرف نگفته هنوز مانده ولی
گلایه جای حضور تو را نمیگیرد
شهید زندهتر از زندههاست اما حیف
کسی برای نمرده عزا نمیگیرد
مسافر از غم تنهاییام خبر داری
برو غریبهی خسته تو هم پسر داری
ادامه داره...
باباها رو ببوسین.
پ. ن:
بخش اول ـ
بخش دوم ـ
بخش سوم
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:46 توسط عبدالله روا
|
غزلمثنوی مسافر ـ بخش سوم
برو مسافر بیکس از این خرابآباد
برو از این شب تاریک، هر چه بادا باد
هوار میزنم این درد را میدانم
در این غروب به جایی نمیرسد فریاد
بگو که خستهای از شب اگر چه میگویند:
زبان سرخ، سر سبز میدهد بر باد
شهید دادهام اما به حکم تقدیرم
به حکم جبر سیاهی اسیر زنجیرم
پدر به راه خدا رفت و من یتیم افسوس
به شوکران چنین سفرهای نمکگیرم
سرود مرگ من است این سکوت سرد اما
رها نمیشوم از این غم و نمیمیرم
مسافر از غم تنهاییام خبر داری
برو غریبهی خسته تو هم پسر داری
ادامه داره...
باباها رو ببوسین.
+
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 23:3 توسط عبدالله روا
|
غزلمثنوی مسافر ـ بخش دوم
نگو که قصه فرزند تو شبیه من است
نگو که عاقبتت یک سرو بدون تن است
نگو که سهمیهها جانشین بودن توست
که سهمت از وطنت چند شب سرودن توست
هنوز میشنوی؟ از غروب میگویم
از این دقایق ایکاش خوب میگویم
از این دقایق مادر شکسته، بابا پر
از آرزوی نشستن به روی دوش پدر
از آرزوی محالی که من پدر دارم
از این همیشهخیالی که من پدر دارم
مسافر از غم تنهاییام خبر داری
برو غریبهی خسته تو هم پسر داری
ادامه داره...
باباها رو ببوسین.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 17:0 توسط عبدالله روا
|
غزلمثنوی مسافر ـ بخش اول
هزار ابر نباریده توشهی راهت
برو مسافر خسته خدا به همراهت
قفس بهانهی خوبی برای ماندن نیست
برو برو، برو این شهر جای ماندن نیست
برو که در قفس این غروب میمیری
که در تلاطم شط جنوب میمیری
برو غریبه که اینجا غروب یعنی مرگ
جنوب یعنی آتش، جنوب یعنی مرگ
مسافر از غم تنهاییام خبر داری
برو غریبهی خسته تو هم پسر داری
ادامه داره...
باباها رو ببوسین.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 14:57 توسط عبدالله روا
|