جنگل ما بی پلنگ شد

سلام دوستان

تصور کنید زمین فوتبال صورت یه آدم باشه. یه آدم خیلی خوشگل. حالا فکر کنید اونایی که تو این زمین بازی کردن اعضای اون صورت هستن. هر بازیکنی بشه یک قسمت از این صورت زیبا. میخوام بگم اکه علی دایی پیشونی صورت فوتبال ما باشه، اگه مهدوی کیا لبخند ش، علی کریمی چشمش بود. امروز فوتبال ما چشمش رو از دست داد.

تصور کنید زمین فوتبال یه اتومبیل باشه. یه ماشین خیلی لوکس. حالا فکر کنید اونایی که تو این زمین بازی کردن اجزای این اتوموبیل هستن. هر بازیکنی بشه یک قسمت از این ماشین لوکس. میخوام بگم اگه علی پروین موتور ماشین فوتبال ما باشه و ناصر حجازی فرمونش، علی کریمی برندش بود. امروز فوتبال ما برندش رو از دست داد.

تصور کنید زمین فوتبال دانشگاه شما باشه . یه دانشگاه خیلی درست و حسابی. حالا فکر کنید هر بازیکنی بشه نماد یه رشته ی این دانشگاه.اگه کریم باقری نماد مهندسی فوتبال ما باشه و عابدزاده نماد مدیریت، علی کریمی نماد بزرگ هنرش بود. امروز فوتبال ما هنرش رو از دست داد.

خلاصه تر میگم. اگه فوتبال سینما باشه و بازیکنا بازیگر. و اگه آندو، شون پن ما باشه و خداداد آل پاچینو، علی کریمی آنتونیو کویین فوتبال مابود.

اگه فوتبال خونه باشه. علی کریمی نمای خونه بود. اگه فوتبال جنگل باشه علی کریمی پلنگش بود. اگه فوتبال باغ گل باشه امروز گل نرگسشو از دست داد.

من اینطور فکر می کنم، چون چیزایی رو که دیدم فراموش نکردم. چندتاشو براتون میگم:

یک. من دانش آموز بودم. یه تلوزیون بیست و یک اینچ داشتیم که سال به دوازده ماه آنتنش خراب بود. مدام یه پام  پایین بود یه پام رو بوم. پرسپولیس با سایپا بازی داشت. بهزاد غلام پور تو دروازه ی سایپا بود. خروج کرد تا توپو شوت کنه. توپ درست به پاش نگرفت و کجکی دفع شد. افتاد رو سینه ی علی کریمی، حدودا تو دایره ی وسط زمین، علی کریمی هزارتا کار ممکن میتونست یکنه. اما یه کار غیرممکن کرد. توپو با پای غیرتخصصی شوت کرد سمت آسمون .توپ جلوی دروازه خورد زمین و رفت زیرطاق.چیزی که یادمه اینه که  توپ خیلی دور شده بود. از زمین و از دروازه. یعنی اول حدود شصت متر از گل فاصله داشت. بعد یه نفر شصت متر از زمین دورش کرد وآخرش گل شد! برای من تا امروز هیچوقت اون حس تکرار نشده. حس لحظه های بین استپ سینه ی علی کریمی تا گل. هیچ وقت امید و یآس اینقدر به هم نزدیک و از هم دور نشد. خوشمزه بود. ویدیوش هست برید ببینید. آنتنمون بعد از گل باز خراب شد. رفتم روبوم دیدم افتاده. دیگه هیچ وقت درست نشد. عوضش کردیم. فکر کنم پرسپولیسی نبود! یا زیادی بود! یا قلبش ضعیف بود...

دو.من نوجوون بودم. علی کریمی مدتی قبل تر تو بازیای تیم ملی امید یه داورو زده بود. دوسال محرومش کردن که انگار بعد یه سالش کم شد. اونوقتا سایت و اینترنت و اینا نبود. لااقل ما نداشتیم. کامپیوترم به زور بود که باز اونم ما نداشتیم. من در طول این مدت هر روز روزنامه ی پیروزی میخریدم. چهار صفحه، سیاه و سفید و قرمز.و آمار همه ی کارای علی کریمی اونجا بود. حتی گل کوچیکایی که میزد. همش میگفتن علی کریمی تمرین میکنه و آماده س و حالا باید کمکم با تیم هماهنگ تر بشه و ... قبلش بگم که من یه پدربزرگ داشتم که مرحوم شد و خیلی عشق بود. معتقد بود تلوزیون همه چیش ساختگی و دوروغه به جز راز بقا! اون روز من خونه ی پدربزرگ بودم و قرار بود علی کریمی بعد از مدت ها برگرده به میدون. آقام(پدربزرگم) قبول نمیکرد فوتبال ببینیم. میگفت: ول کن آقا! اینا همه دوروغه! و هی با کنترل دنبال راز بقا می گشت. یهو اتفاقی رفت رو کانال فوتبال. خاطره ی من اینجا شکل گرفت.وقتی کنترل تلوزیون خراب شد. اینو آقام گفت. درست اولین لحظاتی که دوباره علی کریمی به فوتبال برگشت. چشم آقام با بی میلی افتاد به فوتبال.علی کریمی طوری دریبل میکرد و بهم می ریخت که من نفسم گیر کرد. و باز ادامه میداد وصدای نبضم تو گوشم میومد. من بی اختیار علی کریمی رو یلنگ میدیدم و بازیکنای حریف رو یه مشت بچه آهوی لاغر. وقتی هجوم می آورد تمام غرورشون از هم می پاشید.به آقام نگاه کردم، کنترل دستش بود ولی داشت علی کریمی رو میدید. گفت: این کیه آقا؟ گفتم علی کریمی. گفت: این راسته؟ گفتم :بله آقا... راست. بعد از اون برای من هرگز پیش نیومد که خوف و شوق اینطوری تو وجودم قاطی بشن. خوشمزه بود. آقام هیچ وقت فوتبال نمی دید ولی شک ندارم اونم همون چیزی رو دید که من دیدم. بعد از فوتبال کنترل درست شد! فکر کنم پرسپولیسی  .بود!شایدم نبود و آقام الکی میگفت! شایدم آقام پرسپولیسی بود ولی نمیگفت! آخه خدابیامرز قلبش ضعیف بود.

سه.بچه بودم. فوتبال چمنی مال پرسپولیس بود. وضع استقلال تعریفی نداشت. سال ها بود که اینطوری بود. فوتسال جام رمضان هرسال برگزار میشد. لیگ تعطیل میشد و همه نگاه ها و بازیکنا میرفتن سمت فوتسال. استقلال خیلی تو فوتسال شاخ بود. استقلالیا خیلی به فوتسالشون می نازیدن. نازیدنم داشت. اما اون آخر، استقلال خورد به تیمی به نام فتح تهران. که یه مشت جوون بودن و آقای شمس سرمربیشون بود. یادمه که خبراش می رسید. میگفتن یه جوونی تو فتح هست که آبیا نمیدونن چیکارش کنن. یادمه استقلال که باخت یه احسان نامی بود تو کلاس ما که خیلی عشق آبی بود نیومد مدرسه.درست روز مسابقه ی فوتبال بین  کلاس هامونم بود. خیلیم سر  فوتبال و کاپیتانی و ...با من کل کل میکرد. اون که نیومد من کاپیتان شدم( بی مزاحم). سه چارتاهم گل زدم و بردیم و من هی میدویدم و بچه مدرسه ای ها رو دریبل میکردم  و مثل همیشه گزارشم می کردم! و به خودمم می گفتم علی کریمی! علی کریمی که خیلی معروف نشده  ولی همه رو جا می ذاره... و توی دروازه... اون روز انگار من تو اولدترافورد بودم. از اون به بعد من دیگه تو هیچ عرصه ای از زندگی اونقدر احساس تکنیکی بودن نکردم! چند وقت بعد اون جوون تیم فتح اومد پرسپولیس و همه فهمیدن من کیو میگم. راستی اون احسانه دیگه ام نیومد مدرسه. میگفتن باباش منتقل شده. شایدم پرسپولیسی شده بود. شایدم قلبش ضعیف بود!

علی کریمی از فوتبال خداحافظی کرد. اما این برای من و خیلی ها یه چیزیه ورای فوتبال. اصلا فوتبالم برای من ورای فوتبال بوده. مثل خیلی های دیگه.من با صورت بی چشم، با ماشین بی برند، با دانشگاه بی هنر، زندگیم سرده. سینما رو بدون کویین، خونه ی رو بی نما، جنگل رو بی پلنگ، باغ رو منهای گل نرگس نمیشه خیلی تحمل کرد. باور کنید.

بابا رو ببوسید

 علی کریمی زنده باد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:16 توسط عبدالله روا |

زنده باد مرد خارجی اخمو!
سلام

 وقتی ما داشتیم از شدت اطمینان به باخت درمورد بازیمون با آرژانتین جوک می ساختیم کی روش اخم کرده بود. و به فکر یازده ضلعی طلایی ایران بود که باید جلوی مثلث ها و مربع های شگفت انگیز بایسته. لازم نیست کارشناس فوتبال باشی. فقط یه کم حافظه می خواد. ته انتظار ما از فوتبال ما ما این بود که مسی رو در تلوزیون یا بیلبورد ببینیم اما او به ما گفت که جای ما روبروی مسی ه. اونم نه برای باخت بلکه برای مبارزه. زنده باد کی روش! زنده باد خارجی اخمویی که لبخند رو به لب ایران نشوند. زندگی کی روش در ایران برای من درس مردونگی بود. کاش این زندگی و این کلاس درس ادامه پیدا کنه.

مرد!

دستمزدت که حلال ترین نون دنیاست حلالت.

دوستان! من خیلی فوتبال دوست دارم ولی نگاهم به این نوشته ورزشی نیست. احساس میکنم کی روش و فوتبال ایران مثل نوح و قومش بود. یه مدل کوچکتر اون. ما باور نداشتیم و او هم چنان می ساخت...

فکر می کنم کی روش در حق ما مردی کرد. ما رو فریب نداد. به ما حرفایی نزد که دوست داریم. حقیقت رو گفت و حقیقت بزرگ تر و زیباتر از اون چیزی بود که گمان می کردیم.

این ها رو گفتم که بگم تبریک! من اعتقاد دارم فوتبالمون بیست سال به جلو جهش کرده.و این یعنی فرهنگمون، ناممون، و حرفهامون واضح تر به دنیا می رسه. و می خوام خواهش کنم که افرادی مثل کی روش رو بیشتر زیر نظر بگیرید شاید مثل من لذت بردید و استفاده کردید.

یه همایش بزرگ قراره برگزار بشه درمورد نوجوانان. با حضور کلی مسوول و مدیر و هنرمند و ...

اگه مایلین به سایتشون سر بزنین.اینگلیسی بنویسین "نوجوانانه دات آی آر" خودش میره اون جا!

 

باباها رو ببوسین از طرف من

زنده باد...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 16:39 توسط عبدالله روا |

شما جای من...
سلام

همون طور که می دونید من مجری تلویزیون هستم و این روزها به صلاح دید شبکه هررور برنامه دارم. هر برنامه برای مجری های حرفه ای به منزله یک فیناله. یعنی باید از صحبت هاش گرفته تا رخت و لباسش تا رفتار و سکناتش تنظیم بشه. فرمایشات و گاهی خورده فرمایشات تعداد زیادی هم همیشه هست که مجری های حرفه ای باهاش مواجه هستند. انجام همه ی این کارها مستلزم زمانه و البته زمان گذاشتن تنها کافی نیست. برنامه رصد میشه مدیریت میشه، با استقبال یا عدم استقبال مردم موجه میشه.(گل به روتون میگن برنامه هایی داشتیم که با استفراغ مردم مواجه شدن حتی!). بعد از این ها برنامه ارزیابی درون گروهی میشه، مورد بحث و تبادل نظر کارشناسان و کارشناسان ارشد و دکترا قرار میگیره. تازه اگه جلسه ی خاصی نباشه و همه چی طبیعی ادامه پیدا کنه مجری حرفه ای مذکور می تونه امیدوار باشه که دوساعت دیگه خونه س.

چه دردسر؟! حالا شما حساب کن من چه وضعی دارم که هم حرفه ای نیستم و هم در شرایط کاری حرفه ای هستم!

حال زندگی و همه مدارکم که گم شده و کارو بارای شغل قبلی و سفارشای مامانم که روزی دوبار میفرستتم دنبال کلم و زرشک و نون تافتون و اینا فدای سر شما.با این اوصاف شما جای من! دیگه حالی به آدم می مونه؟؟...(جواب!؟!؟)

 

#راستی شماکه به حرف من گوش ندادید و باز جای نظر دادن از همون اولا خاله بازیش کردین:)

ولی به دوستیمون قسم من فقط وقت نکردم تایید کنم. اما همممه رو خوندم. این بلاگفاجان هم که کمابیش میشناسید...

#همین جا تشکر میکنم از دوستان زحمتکش و آدم حسابی در وبلاگ هایی که به من محبت دارن(یا داشتن).

همین طور دوستانم که در یکی از وبلاگ ها آثارشون رو گذاشتن و هی منو شرمنده کردن.

#من یه خورده تغییر نکردم به نظر شما...؟

بابا رو به  بو  سین 

زنده باد

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 22:11 توسط عبدالله روا |

دورود برشما

(به قول آقا مجید همکارمون تو خیایان ایران که همش جای سلام این بالایی رو میگه!)

خدا قوت! بهار بخیر!

خلاصه عرض کنم که این روزها در چند برنامه ی شبکه یک به عنوان مجری هستم.

خیابان ایران که پنج شنبه و جمعه ها آخرای شب میاد وبا هنر و قدرت عواملش و راهنمایی و دعای شما دوستان هر بار  بهتر از قبل میشه. توصیه میکنم به سایت و شبکه اجنماعی خیابان ایران سر بزنید.(هرچی میکشیم از بی سوادیه!! بلد نیستم لینکو بذارم! )

شبکه ایرانی یا شبکه ی هر ایرانی که اسمش روشه و عصر روزای زوجه.

ونوس که مال کنکوری هاست و عصر روزای فرده.

اگه ممکنه و دوست دارید من خوشحال تر بشم در مورد برنامه ها و مسایل مرتبط به اون ها نظر بدید.

این ترانه ی ناگهانی مربوط به روزای آخر اسفنده. و پلاتو اول آخرین برنامه ی کافه سپیدی که شما دیدید بود.(چون قسمت آخرش هرگز پخش نشد...)

این روزا احوال دلم قشنگه

یه جوری ام که کل غم ها هیچه

یه مدته وسط عطر اسفند

تو کوچمون بوی بهار می پیچه


با این که هیچ موقع سال شبیه_

این روزا این روزا دور و بر من شولوغ نیست_

یه حسی داره زندگی که حتی_

اگه بگم عاشقشم دوروغ نیست


عاشق رفت و آمدای عیدم

عاشق حتی اون کلافه گی هاش

عاشق قصه های پای هفت سین

عاشق شوخیا و بچه گی هاش


عاشق رقص ماهیای قرمز

عاشق قد سبزه ها تو سینی

عاشق سیب سرخ سفره ی عید

عاشق سکه ها تو ظرف چینی


دلم می خواد که دشت سفره مون شه

چشمه ی کوه، تنگ ماهی باشه

دلم میخواد سبزه سفره ی عید

مست نسیم صبحگاهی باشه


ماهی تنگمون دو سه تا لبخند

سفره ی عید، خاک سرزمینم

خدا کنه یه سال دیگه باشم

که روی عیدو با چشام ببینم


اگه ممکنه و دوست دارید من خوشحال تر بشم در مورد ترانه و  مسایل مرتبط به اون نظر بدید.


باباها رو ببوسین

زنده باد!


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 19:53 توسط عبدالله روا |

به امید...

سلام دوستان

از روز عيد تا هشتم در سفر بودم. جايي پاى كوه و رود. به محض بازگشت به تهران، لپتاپم از روى  سقف يه اتومبيل افتاد. و با اينكه خوشبختانه ماشين پارك بود لپتاپ شكست. و به مفهوم واقعى كلمه تركيد. به محض ورود به خونه متوجه اتمام اعتبار اينترنت شدم. و الان كه خدمت شما مينويسم به محض اتصال به اينترنت با گوشى است و پست گذاشتن با گوشى سخت است. على الخصوص براى من كه داراى گوشى جمع و جور و دستان پت و پهنى هستم. لذا نه اينكه حرفى نباشه يا يادم نباشه اينجا رو. مجال و سعادت كمه. بزودى خدمت ميرسم.

به اميد كوهستان هاى فيبر نورى دارتر، لپتاپ هاى مستحكم تر، اتومبيل هاى كوتاه تر، اينترنت هاى وصل تر، گوشى هاى گسترده تر، دستان سوسولى تر، و ديدارهاى بزودى تر!

نكته: در طول چند بارى كه در طول سفر يا اين روزها به اينترنت دسترسى پيدا كردم نظرات شما رو خوندم و تاييد كردم.

نكته دو: عيد شما مبارك

بابا رو که بوسیدین قطعا!

زنده باد...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 23:43 توسط عبدالله روا |

سلام

پخش زنده ی خیابان ایران که بنا بود جمعه شب از سر گرفته بشه، به یکشنبه شب موکول شد.

پس از یکشنبه شب تا آخر سال، حوالی ساعت یازده خیابان ایران رو از شبکه یک ببینید. این برنامه لااقل تا دوساعت پس از نیمه شب ادامه خواهد یافت.

بناست که من در دقایق زیادی از این برنامه و در کنار تعداد زیادی از کارشناسان حاضر باشم. این کار سخت و پیچیده است. البته انگیزه ی زیاد و دوستان بامحبت و کاردانی در کنارم هستند که همه جوره کمکم میکنند.

بازهم این چرخ فلک گشت و گشت و زودتر از چیزی که حدس میزدم دوباره مجری برنامه ای شدم که تهیه کننده اش حامد جوادزاده است. جدا از همه ی فراز و فرود ها،خوشی ها و سختی های کار با این گروه. یک چیز قابل پیش بینیه: اینبار هم میریم برای خاطره سازی. امیدوارم خیابان ایران یکی از بهترین خاطرات ما بشه. مثل شیش تاییا...

شما هم تنهامون نذارید.

بابا رو ببوسین

زنده باد...!


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 12:46 توسط عبدالله روا |

سلام دوستان عزیزم

من سه روزه مریضم. صدام کامل گرفته بود. امروز یکم بهتر شده البته ولی اگه کافه سپید امروز(دوشنبه) رو ببینید احتمالا متوجه وضعیت من در روزهای اخیر میشید. علاوه بر کافه سپید، امشب بعنوان یکی از مجریان خیابان ایران که کانال یک پخشش میکنه در تلوزیون شما خواهم بود. احتمالا باصدایی که هنوز کمی گرفته است. خیابان ایران از ساعت یازده شب یا دقایقی بعدتر شروع میشه. توضیحات تکمیلی باشه بعد از بهبودی من که امیدوارم براش دعا کنید.

تولد خودتون و هفت جدتون مبارک باش !سپاس! خیلی شرمنده م کردید؛).

بابا روببوسین

زنده باد...!


+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 13:27 توسط عبدالله روا |

سلام دوستان

این روزها و شب ها و نصفه شب ها حتی! درگیر همکاری با برنامه ای تلویزیونی هستم که در مرحله ی پیش تولید است. احتمال اینکه به عنوان مجری هم در این برنامه حاضر باشم هست. خبرهای دقیق تر در این مورد رو بعد از قوی تر شدن بعضی احتمالات عرض می کنم. 

ادامه ی حضورم در هشت بهشت به دلایلی که مهمترینش همین مورد بالاست در هاله ای از ابهام قرار دارد.(بچه ها من هر وقت میگم هاله ای از ابهام احساس باسوادی شدید می کنم نمی دونم چرا!)

امشب، یعنی پنج شنبه شب که گویا موضوع برنامه ی رادیو هفت سیبیل است، احتمالا من را هم می تونید ببینید. درقسمتی کوتاه البته.من این برنامه را خیلی دوست دارم.

کافه سپید در آخرین قسمت هاشه، اما همچنان برپاست.دوشنبه ها(البته معمولا!!)

بابا رو ببوسید

زنده باد!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 5:29 توسط عبدالله روا |

داغه!
سلام به شما

الان که ساعت حدود یه ربع به هفت شبه و دوشنبه است، من حدود نیم ساعتی هست که به اصفهان رسیدم و دارم شبکه دو رو نگاه می کنم. احتمالا بعد از این برنامه که درباره ی کنکوره و یه آقایی توشه که خیلی باحال حرف می زنه کافه سپید پخش میشه. فعلا دارم- احتمالا -مثل شما روش های از پا در آوردن کنکور رو از این آقاهه می آموزم! کافه سپید امشب درباره ی سینماست. و من امشب مجری برنامه ی هشت بهشت سیمای اصفهان خواهم بود.

بابا رو ببوسین

زنده باد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 18:52 توسط عبدالله روا |

سلام

من الان اصفهانم. امشب و فعلا فردا شب اینجام.

موضوع این هفته ی کافه رو اشتباه گفتم. ابن سینا نیست. یکی دیگه است. هفته بعدم ابن سینا نیست یه چیز دیگه است. اگه نگم بهتره وگرنه باور کنید من مرض خاصی ندارم!

بابا رو بوبوس:)

زنده باد!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 18:52 توسط عبدالله روا |

مطالب قدیمی‌تر